عاقبت معامله با خدا برای مامور اورژانس
رکنا: «ما با خدا معامله میکنیم». بارها این جمله را از همکارم شنیده بودم اما بعد از آن تصادف و کمای طولانی معنی واقعی «معامله با خدا» را بخوبی درک کردم و...
به گزارش گروه حوادث Accidents رکنا، یکی از روزهای گرم تابستان برای مأموریتی به خیابان «کاوه» اصفهان رفته بودیم. مصدوم را به بیمارستان رسانده بودیم که در راه بازگشت مأموریت جدیدی به تیم ما اعلام شد.
-باید خیلی سریع به خیابان خاقانی میرفتیم. مردی حدود 90 ساله درشرایط بسیار وخیمی قرار داشت.به خاطر فوریت حادثه Incident با سرعت بیشتری حرکت کرده و به محل حادثه رسیدیم. پیرمرد روی زمین درازکش افتاده بود و علائم حیاتی ضعیفی داشت. باید هر چه زودتر به نزدیکترین بیمارستان انتقال مییافت. به همین دلیل پسرش را صدا کردم و به او گفتم: «ما باید در کمترین زمان پدرتان را به بیمارستان الزهرا یا شریعتی برسانیم.»
تا این حرف از دهانم خارج شد، مرد جوان با اعتراض گفت: «به هیچوجه راضی نمیشوم پدرم را به بیمارستان دولتی ببرید. لطف کنید او را به بیمارستانی خصوصی برسانید و نگران هزینههایش هم نباشید...»
در حال توضیح روند کار اورژانس به مرد جوان بودم که ناگهان صدای گریه و زاری از داخل اتاق به گوش رسید. بسرعت داخل دویدم... پیرمرد نفس نمیکشید.
دیگر فرصت جدل نبود. خودمان دست به کار شدیم. ابتدا راه هوایی بیمار را با لولهگذاری باز کردیم و پس از ماساژ سعی کردیم قلبش را برگردانیم. چند دقیقهای از سرم تراپی و عمل احیا گذشت که ضربان قلب بیمار برگشت و چند نفس سطحی کشید. بدون اینکه حرفی بزنیم، بیمار را به آمبولانس منتقل کردیم و او را به بیمارستان الزهرا رساندیم. در راه پیرمرد چشمهایش را باز کرد.
کم کم سطح هوشیاریاش هم بالا رفت. چون سؤالات پسرش را با سر جواب میداد و من اشک شوق را گوشه چشم پسرش میدیدم. وقتی بیمار را تحویل بیمارستان دادیم و در حال سوار شدن به آمبولانس بودیم، پسر بیمار با عجله خودش را به ما رساند و یک دسته تراول چک به سمت من و همکارم گرفت و گفت: «به خاطر بالا رفتن صدایم حلالم کنید و هر چه میخواهید از این پول بردارید ومطمئن باشید از شیرمادر هم حلال تراست و...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که همکارم آقای افشاری خیلی سریع گفت: «نه، آقا خیلی ممنون. شما بفرمایید. بهبودی حال پدرتان برای ما یک دنیا ارزش داشت. فقط ما را دعا کن، چون ارزش کار اورژانس طوری نیست که با پول بتوان بهایش را داد. ما با خدا معامله میکنیم و...»
مرد جوان با شنیدن این حرف، با کلی تشکر خداحافظی کرد و رفت و ما هم به سمت پایگاه حرکت کردیم. در راه آنقدر از دست همکارم عصبانی بودم که نتوانستم جلو زبانم را بگیرم و به او گفتم: «چرا جای من تصمیم گرفتی؟ ما این همه زحمت کشیدیم، حالا کمی هم پول میگرفتیم طوری نمیشد که...»
همکارم که از دیدن چهره برافروخته من خندهاش گرفته بود فقط گفت: «صبر کن روزی به حرف من میرسی...»
چند شبی از این موضوع گذشت تا اینکه یک شب از مرکز به مأموریت سخت دیگری اعزام شدیم. بیمار، زن میانسالی بود که سرطان داشت و چند روز قبل تحت عمل جراحی قرارگرفته بود. او درخانه دوران استراحت را میگذراند که یکباره به حال مرگ افتاده بود. وقتی به بالینش رسیدیم نفس نمیکشید اما ضربان قلب ضعیفی داشت.
چهره شوهرش نشان میداد آماده هر اتفاقی است و از برگشت همسرش ناامید شده بود. اما بدون معطلی رگگیری کردیم و با لولهگذاری تنفس مصنوعی دادیم که به لطف خدا بیمار برگشت. او را سریع به بیمارستان غرضی اصفهان رسانده و بعد هم به پایگاه برگشتیم.
حدود 5 هفته بعد مردی در پایگاه سراغم آمد. چهرهاش آشنا بود اما نمیدانستم او را کجا دیده بودم. بعد از احوالپرسی گفت: «من شوهر آن خانمی هستم که سرطان داشت و یک ماه و نیم پیش...» به میان حرفش پریدم و گفتم: «یادم آمد. تسلیت میگویم. خدا به شما صبر بدهد.»
مرد میانسال خندید و گفت: «نه آقا، همسرم زنده است و جلو در داخل ماشین نشسته تا ناجیاش را از نزدیک ببیند...»
با شنیدن این حرف احساس غرور عجیبی به من دست داد. اینکه خدا مرا وسیله نجات کسی قرار داده حس خاصی داده بود. خانم میانسال کلی تشکر کرد و درجوابش گفتم: «من فقط وظیفهام را انجام دادم و خوشحالم که سلامتیتان را به دست آوردید...». همان لحظه همسرش یک پاکت از جیبش درآورد و گفت: «این هدیه ناقابل را از ما به پاس قدردانی قبول کنید و...» همان لحظه یاد حرف همکارم آقای افشاری افتادم و تازه معنی آن را درک کردم. با لبخندی به او گفتم: «برایم دعا کنید. ما با خدا معامله میکنیم.»
چند روز بعد از آن دیدار تصادف Crash وحشتناکی داشتم. به خاطر ضربه مغزی یک هفتهای در کما بودم. جالب اینکه بیمار تخت کناریام را خودم به بیمارستان رسانده بودم. وقتی به هوش آمدم همه زنده ماندنم را معجزه میدانستند. با خودم فکر کردم بدون شک دعای خیر کسانی که کمکشان کرده بودم اینجا به دادم رسیده بود. براستی که معامله با خدا جز سود چیزی ندارد.»برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.
اخبار اختصاصی سایت رکنا را از دست ندهید:
دروغ بزرگ مینا دختر 16 ساله / او نگفت باپسر جوان کجا رفته بود و!!!
فیلم لحظه تعقیب و گریز خیابانی و شلیک کارآگاهان به کفتار تهران + فیلم گفتگو و عکس
حکم قطع دست برای دانشجوی دکتری به خاطر ورود به خانه نوعروس از بالکن + عکس
زن فوتبالیست ایرانی که مامور پلیس را کشت
ناگفته های زنان تهرانی که سوار ارابه شیطان شدند / التماس کردم که رحم کن من متاهل هستم ولی!!! + فیلم و عکس
زنم ارتباط من و شیوا را فهمید / وقتی حرفهای پزشک زنم را شنیدم دنیا روی سرم خراب شد!
دختر اصفهانی: نمی خواستم خودکشی کنم! + عکس
جمعه خونین در مرز سروان + عکس 14 شهید
لیلای 5 ساله را از پارک دزدید و !!!
عجیب ترین شکایت در دادگاه خانواده تهران + عکس
دختر دانشآموز ارومیهای مورد بیاخلاقی قرار گرفته اما آزار و اذیت نه
نقشه 4 دزد 17 ساله برای یک مرد قبل از جشن عروسی + عکس و گفتگو
داستان تلخ نوزادی که روی جسد خونین مادر خوابیده بود
ارتباط پنهانی تازه داماد با یک زن / قلبم سیاه شد و مینا را در لباس عروسی از دست دادم!
شوهر سابقم پس از 5 سال جدایی مرا آزار می دهد و من چاره ای نداشتم تا اینکه!!!
قاتل روحانی روانی است / خواب عجیبی دیدم و قرار شد یک حکم اجرا کنم!
ماجرای اذیت و آزار همسر بازیگر معروف لو رفت +عکس
تجاوز سریالی به زنان شوهردار در خیابان های خلوت تهران / این دزد ناموس سوار بر مزدا 3 بود+عکس
شجاعت راننده تاکسی در صحنه دستگیری کفتار تهران+ فیلم گفت و گو با راننده تاکسی
ارسال نظر